نقد و بررسی کتاب از رضا اغنمی

 از قرن های قبل، پيش ازورود ايدئولوژيها چه توشه ای درچنته داريم؟ در کارنامه فرهنگی و سير تحول فکری کدام نکته درخشانی را ذخيره داريم؟ راحت است گفتن و بی اعتنا ازکنارش گذشتن، به غفلت خود نينديشيدن، يقه اسلام را گرفتن و عقب ماندگيهای قرون و اعصار را گردن مهاجمان ترک و مغول و روس و انگليس انداختن.

ميرفطروس، با اشاره به استيلای ترکان صفوي، مينويسد: « ... آخرين شعله دانش و فلسفه و انديشه خاموش گرديد. حکومت ٢۴٠ ساله سلاطين صفوی با رسميت بخشيدن زورمندانه تشيع و تحکيم و تثبيت جابرانه آن در ذهن و ضمير مردم ما، دوران جديدی از اختناق و تعصبات دينی را رواج و خرافات مذهبی و سرکوب و هراس و استبداد سياسی را درايران گسترش داد. بطوريکه بسياری از محققان، اين دوران را "تونل وحشت ناميده اند"ص ۴٢ ».

 راستش نميدانم ميرفطروس از کدام دانش و فلسفه و انديشه صحبت ميکند که توسط ترکان صفوی خاموش شده. ايکاش از فلاسفه و انديشمندانی که به دست آنها خاموش شده اند، اسم ميبرد. حتا بنا به شواهد تاريخی در زمانه صفويان بود که حکمت اشراق شهاب الدين سهروردي، که بعد از نزديک به سه قرن، صحبتی از آن در ميان نبود،  توسط  دو فيلسوف اسلامي:  ميرداماد و ملاصدرا، که مورد پشتيبانی شاه عباس بود به طرح و اشاعه آرای سهروردی پرداختند. بنگريد به ص ١۹۵ ايران درعصر صفويه. راجر سيوري. ترجمه احمدصبا نشرتهران چاپ اول ١٣۶٣.

 اين درست است که ترکان صفوی با سنی کشی هولناک، ايرانيان را از بدنه مسلمانان جهان و منطقه جدا کردند. نفاق بين مذاهب اسلامی را دامن زدند. خيلی ها نيز مذهب تازه را برنتافتند و همراه شاعران کوچيدند وبه هند رفتند. اين هم درست است که از مدتها پيش از صفويه، هرگوشه اين منطقه پادشاهانی که شادروان کسروی به درستی از آنها با نام  «شهرياران گمنام» ياد کرده است، حکومت خانخانی داشتند. اما نبايد فراموش کرد که صفويه با تشکيل دولت مرکزي، حداقل توانستند حدود جغرافيائی کشور را که تا اوايل سلطنت پهلوی اول «ممالک محروسه ايران»  خوانده ميشد از چنگ دشمنان درآورده و حاکميت خود را برآن سرزمين ها تثبيت کنند. 
 
کسروی مينويسد: « شايد بسياری باورننمايند که ازسال سی ام هجری که سال مرگ يزدگرد آخرين پادشاه ساسانی است تا سال ١٣۴۴ که تاريخ برافتادن قاجاريان ميباشد، دردرون حدود طبيعی ايران بيش از يکصد وپنجاه خاندان به استقلال يا نيمه استقلال پادشاهی کرده اند و از ميان ايشان تنها خاندان سلجوقيان، مغولان، صفويان و نادرشاه را ميتوان گفت که بر سراسر ايران حکمروا بودند.» شهرياران گمنام صص ۹ - ١٠ چاپ: چاپخانه آذر موسسه انتشارات اميرکبير.
بهتر نبود که مطامع ترکان عثمانی برای تسلط سرزمينهای متعلق به ايران،  از آذربايجان وباکو دربند  و ... تا شمال قفقاز دراين بحث ملحوظ ميشد. ترکان صفوی درآن روزگاران با همسايه قدرتمندش که  بخش بزرگی از اروپا را زير نگين اسلامی داشت و شاه عثمانی عنوان پر طمطراق خليفه الله را يدک ميکشيد و در دارالاسلام "اسلامبول" سياست دين مبين اسلام را تعيين ميکرد؛ دست و پنجه نرم کردند. باهمه اختلاف ها وجنگ های داخلی يکپارچگی کشور را از گزند آسيب های بيگانگان حفظ کردند. جنگ های ويرانگر داخلی دراثر فشار و تثبيت مذهب رسمي، هجوم ازبکان از شرق و تصرف قندهار و هرات و پيشروی به سمت خراسان، لشکرکشی های ايذائی عثمانی به آذربايجان و قفقاز و تصرف باکو ودربند شاماخی  و ...  به اين گرفتاری ها اضافه کنيد : اختلافات و کشمکشهای خانوادگی و قبيله ای را با آن تربيت وفرهنگ بيابانی وايلی  بارنگ و لعاب مريد و مرادي.

آينده نگری برخی از پادشاهان آن دودمان را نبايد دست کم گرفت. وسعت فکری «ترکان صفوي» زمانی بيشتر متجلی ميشود که توجه آنها به منطقه ای که اصلاحات و شاهکارهای هنری را آفريده اند، نگاهی منصفانه و به دوراز تنگ نطريها انداخته شود. آنها منطقه ای را برگزيدند که نه نشيمنگاه ترکها بود و نه اتراق ايل و تبارشان . اصفهان مرکز فارس زبانان. اصولا برای آنها ايران مطرح بود، تا سرزمين قومی ويژه. در مازندران نيز همان کردند: «شهر جديد اشرف. (بهشهر امروزي) درحدود سال ١۶١٢ ميلادی به فرمان شاه عباس اول پايه گزاری شد. ايران درعصر صفويه ص ٨۶»
«سفرايی از اسپانيا، پرتغال و انگلستان، نمايندگانی از فرقه های رهبانی غيرمسلمان مانند راهبان کارمليت Carmelites   اگوستين . گاپوچين  ... که اجازه تبليغ آئين خود و تآسيس صومعه درايران يافتند. همان صص ٨۶ -٨۷ .»
اطمينان دارم که اشاره ميرفطروس به "تونل وحشت"، فرار شاعران در عصر صفويه به هند است. اشاره کنم که  رضاقليخان هدايت ومحمد تقی بهار سبک هندی رابه باد انتقاد گرفتند.  مجمع الفصحاء  به کوشش مظاهر مصفا ج١ موسسه اميرکبير١٣٣۶ –  ديوان اشعار ملک الشعرای بهار چاپ دوم اميرکبير ١٣۴۵.
با توجه به اثر پنج جلدی بسيار درخشان شبلی نعمانی «شعرالعجم» " انحطاط شعر فارسی نه در دوره صفوی بلکه در قرن هيجدهم و بعد از سقوط امپراتوری صفويه و دوره اميراتوری تيموری واقع شد." ص ١٨٨ ايران درعصر صفويه.
و پرسش اين است که آن  همه ميراث های هنري، معماری و يادگارهای تاريخی که از «ترکان صفوي» به جا مانده و ازافتخارات امروزی تمدن اين سرزمين محسوب ميشود، آيا از «تونل وحشت» عبور کرده است؟
درفاصله هخامنشی تا صفويه، از پاسارگاد و تخت جمشيد تا آثار هنری اصفهان، کدام اثر با ارزشی از شاهان يا حکومتگران ايران بوده تا به آن اعتبار، ضرورت نفی تمدن صفوی را بايد پيش کشيد؟

درباره گذشتگان نبايد شتاب زده داوری کرد. مداقه و امعان نظر بيشتری ميطلبد و وارسی همه جانبه. اگر تلاش خادمان درهرلباس ومشرب فکري، با امانتداری بررسی نشود، همان ميرود که به دست برخی تاريخنويسان غيرمسئول برتاريخ معاصر رفته، در زمانه حاضر؛ با تآسف بايد گفت: تنها نگاهشان يکسره معطوف به اشتباهات و برجسته کردن خطاها گرديده. آيا اين درست است که ۵۷ سال حکومت پهلوی ها با آن همه اصلاحات بنيادي، ولو آمرانه، تنها در زنجير و سانسور و حيف وميل و آدمکشی و زندان گذشته است؟. همانقدر که انکار ضعف ها کار نادرستی ست، مطلق کردن خدمات نير نادرست است. درزمانه پهلويها هم زندان بود و خفقان و کشتار و بيعدالتی و هر آنچه که گفته شده، اما  به حکم انصاف بايد هر دو کفه ترازو را با چشم باز ديد و  سنجيد ؛ گفت و نوشت. 

اما درباره هويت ملی و فرهنگي، و وجه تمايز آن دو از هم،  گفتنی زياد است و گمان ميکنم در صورت اثبات برتری هريک نيز، مشکل اساسی را حل نخواهد کرد. امروزه مذهب چنان با زندگی مردم درهم تنيده که مجرای تنفسی ملت ايران از کانالهای مذهب عبورميکند. قدمت مذهب تا آنجاست که ريشه  بخشی از بدنه اصلی هويت ملی ايرانيان ازمذهب آبياری ميشود.  اين روايت که ايرانيان با حمله عرب دين دار شدند به کل پرت است . قبل ازاسلام نيز ايرانيان، زير عنوان «حکمت خسرواني» بندگان مطيع  ومومنان باورمند دين زرتشت بودند. گره خوردگی فره ايزدی وشاه بهمان معنا مورد اطاعت بود با همان معيارهای رايج: تحقيرانسان، خفقان غالب،سختگيريهای مناسک مذهبی وفرامين هولناک مغ ها. پيشينه استوار ومحکمی بايد داشته باشد تانخستين کتاب فقهی دراوايل قرن سوم هجري، بنام «کافي» توسط  محمدبن يعقوب کلينی فقيه شيعی مذهب، ساکن شهرری تدوين گردد و مهمتر اينکه اسناد و مدارک تمدن اسلامي، بخش عظيم علوم عقلی و نقلی اسلامی را مرهون تلاش های مستمر ايرانيان معرفی ميکند. با استناد به همين دلبستگی هاست که حضور دائمي"واقعه کربلا" در اذهان عام بيشتر به هويت ملی فرهنگی نزديک است تا درک و نفاذ نظر درست ميرفطروس درباره اينکه شاهنامه جزو هويت فرهنگی ست. 
تحليل های جامعه شناسانه  نويسنده واشاره اش به احوال شاعرانی که به هند کوچيده بودند؛ يادآور درد و ملال تبعيديانی ست که امروزه درچهار گوشه جهان پراکنده اند.  و چه با حسرت سروده:
«گرچه درخاک وطن، گوشه ء آبادی نيست
باز دلبسته آن خاک خراب آبادم.» ص ۷۶

ميرفطروس درنگاه به «تاريخ ايران، تاريخ حکومت ايل ها» تآملی دارد در ويژگيهای فرهنگی قبايل مهاجم چادرنشين  و بيشتر مکث ميکند روی «حکومت ۹٠٠ ساله ترکها و افسانه "ستم فارس ها"» و مينويسد: «موقعيت جغرافيائی و مراتع سرسبز آذربايجان همواره برای قبايل و عشاير بيابانگرد جاذبه بسيار داشت. پس از حمله ترکان غز به آذربايجان دراواسط قرن ۶ هجری /١٢ ميلادي، دسته  های قبايل ترک به سوی آذربايجان سرازير گرديدند. بطوريکه يک قرن بعد سراسر روستاها و شهرهای آذربايجان از ترکان غز و سلجوقی و ...  پرشدند.(تآکيد ازماست)  با اين حال تا آغاز حکومت ترکان صفوي، زبان پارسی هنوز در آران و آذربايجان، موقعيتی ممتاز داشت.» ميرفطروس با آوردن ماخذ اضافه ميکند: « درتمامت دوران ۹٠٠ ساله حکومت ايلات ترک و ترکمن برايران مرم ما، خصوصا درسنگر زبان پارسي، تاريخ و آئين های ملی و مشترک توانستند هويت تاريخی و ملی (قومي) خويش را حفظ کنند. مورخان معتبری – مانند ابن حوقل و مسعودی – درقرن ۴ هجری / ١٠ ميلادی ضمن سفر به نواحی مختلف ايران، از اقوام مختلف ايرانی ياد کرده (تآکيد از ماست) که درنواخی اران، آذربايجان، دربند، قفقاز، نواحی جبال و خراسان و سيستان و ارمنستان و ديگر مناطق شرق و غرب و جنوب ايران زندگی ميکنند و همه به زبان پارسی سخن ميگويند.» ص ٨٣  - ٨٢
ترکان غز از طريق شمال خراسان وارد ايران شدند. درخراسان مراتع سرسبز کمتر از آذربايجان نبوده و نيست.  چگونه درآنجا سکنی نکردند و به آذربايجان سرازير شدند. حال آنکه به گواهی تاريخ ترکان غز از قرن ها پيش ازاسلام درآن نواحی درآمد ورفت بودند وبخش عمده ای ازغزان در منطقه خراسان  ساکن بودند. و سوال اينست که چرا خراسانيها ترک نشدند؟
ديگر اينکه وقتی تاريخ نويسان درقرن ۴ ازحضوراقوام مختلف ايرانی ياد ميکنند، بعيد به نطر ميرسد که اقوام مختلف زبان واحدی داشته باشند؟ حتا درارمنستان و جنوب ايران!
رحيم رئيس نيا درباره آذربايجان اشاره ای دارد که نشان ميدهد بعد ازحمله اعراب به ايران درگفتگوئی بين معاويه با يکی از سردارانش رخ داده است.  مينويسد: 
«معاويه پرسيد: خداوند تورا خير دهاد، از حال آذربايجان بگو؟
عبيد گفت: آذربايجان از سرزمين ترک است و ترکان درآن گردآمده اند.»  (آذربايجان درسير تاريخ  ايران از آغاز تا اسلام. رحيم رئيس نيا ج ٢ ص ۹٠١).
اينکه آذربايجان به سبب موقعيت جغرافيائي، قبل ازاسلام و همانطوری که ميرفطروس نيز اشاره کرده،  با حمله و هجوم قبايل به شرق و جنوب غربی به قلمرو ساسانيان مواجه بوده، اين احتمال که برخی ازمهاجمان قبايل ترک زبان درآذربايجان سکونت کرده و به تدريج رنگ بومی گرفته اند، بيشتر به واقعيت نزديک به نظرميرسد. عربها حدود بيش از شش قرن دراسپانيا حضور فعال داشتند، اسپانيائيها نه تنها عرب زبان نشدند، ولی درفرهنگ و هنر همديگر چنان غلتيدند که هنوز ميراث های هنری و معماری اسلامی دراسپانيا، از مفاخر فرهنگی آن کشور به حساب ميآيد. يا حضور سه قرن خشونت بار اعراب درايران با آن همه فجايع خونين عريان و تجاوز و سرکوب، درآرزوی تغيير زبان مردم  ناکام ماندند. آن وقت چگونه است که آذربايجان با آن موقعيت جغرافيائي، آن هم در مدت يک قرن، يکباره زبان مهاجمان را زبان ملی خود کرده است؟
ميرفطروس، درستايش از زبان فارسی و نفوذ آن در نزد ترکان غزنوی و سلجوقی و سلاطين عثمانی مثال های ارزنده ای ميآورد و تآکيد ميکند که (دراوج استيلای ترکان غزنوی و سلجوقي) ...  وقتی رسول خليفه – بغداد نامه اورا به سلطان مسعود غزنوی ميدهد متن عربی و سپس ترجمه فارسی (ونه ترکي)  ...  دردوران سلاطين عثمانی مکاتبات به پارسی بود (ته عربی و نه ترکي) ...   نه به آيه ای ازقرآن استشهاد نمود، نه شعری به عربی خواند و نه – حتی – کلمه ای به ترکی برزبان راند و اين شعر فارسی راخواند:
"بوم نوبت ميزند برطارم افراسياب / پرده داری ميکند درقصرقيصر عنکبوت"...»  ص ٨۵ – ٨۴
ميرفطروس، درتبيين فراست ومهارت بزرگان ترک، موفق شده است، با نگاهِ صادقانه، از وسعت ديد و فکر ترکان، ديگر هموطنان را با تنگ نطريهای قالبی و خفتبار ملی آشنا کند.
برخورد با "شونيسم فارس" را نبايد نفی کرد. افراط گرايانی هستند که به اين مسائل دامن ميزنند. بستن زبان وخفه کردن فرهنگ بخش عمده ای از مردم، که از صاحبان اصلی اين خانه موروثی هستند، ستم مضاعف است. زندانبانی فرهنگ متعالی اقوام ايرانی نيز، جز لکۀ سياه وننگين درکارنامه مخالفين  چيز ديگری ثبت نخواهد کرد. دموکراسی  درايران، با حل مسئله  اقوام ارتباط  تنگاتنگ دارد. فراموش بنايد کرد که هزاران سال است که مردم ايران با فرهنگ و زبان گوناگون در محدوده جغرافيائی زيسته اند و ميزيتد. هرگوشه ای ازايران رنگ و جلايی از زيبائی محل و زبان بومی خود را دارد که جلوه هايی از مواهب  طبيعی را به نمايش ميگذارد. باحفظ احترام به طرفداران حق تعيين سرنوشت، بايد بگويم که هرگز ازتز جدائی طلبی طرفداری نميکنم. ويران کردن خانه موروثی با تحريک احساسات ناسيوناليستي، کار عاقلانه ای نيست. دير يا زود دريک فضای تفاهم، حقوق فرهنگی اقوام ايرانی حل خواهد شد. ضرورت توافق ها با توجه به پيوندهای عاطفي،  عقلاتی تر است تاتوسل به خشونت وجنگهای ويرانگر خانگي.
درباره "افسانه شووينسم فارس" هم نبايد زياد حساسيت نشان داد. قرن هاست که ترک ها وديگر اقوام ايران درمقابل انواع جملات  زشت، با متانت و بردباری همه را تحمل کرده اند. چه ايرادی دارد که آنها نيز صبور باشند. اينکه فحش و ناسزا نيست. "افسانه شووينسم فارس" را متحمل شوند. آنچه وفاق ملی را پايدار ميکند حفظ احترام متقابل ومحکم کردن حلقه های انسانيت و يکپارچگی در بين اقوام و مليت های ايرانی ست که  امروزه  همگی سخت به آن نيازمند هستيم.  دوام اين خانواده بزرگ در گسترش احترام و بالا بردن احساس های عاطفی و مهر و محبت های انسانی ست. 

درآخرين مصاحبه ميرفطروس بانشريه تلاش، نويسنده با تکيه به «هجوم های متعدد اقوام بيابانگرد» و آتش زدن کتابخانه ها توسط اعراب که « ... اهل خوارزم، امی (بيسواد) ماندند... » با ذکر ناکاميها و شکست ها، اشاره ای دارد به عقب ماندگي،  مينويسد:
« ... دردوران معاصر– يعنی ازانقلاب مشروطيت تا کنون – سيطره ايدئولوژِيها (خصوصامارکسيستي) باعث گسست دوباره درآگاهی های ملی ما شده اند ... »
اين ايدئولوژيها درصدسال گذشته وارد ايران شده همان طوری که ميرفطروس ميگويد. مارکسيستی هم  که به قول عباس ميلانی «مارکسيستی روسي» بعد از شهريور ١٣٢٠ در کشور رواج پيدا کرده است. قبل ازآن ها چه چيز دندان گيری داشته ايم؟ عمرناسالم ايدئولوژی ها درايران به پنجاه سال هم نميرسد،
از قرن های قبل، پيش ازورود ايدئولوژيها چه توشه ای درچنته داريم؟ در کارنامه فرهنگی و سير تحول فکری کدام نکته درخشانی را ذخيره داريم؟ راحت است گفتن و بی اعتنا ازکنارش گذشتن، به غفلت خود نينديشيدن، يقه اسلام را گرفتن و عقب ماندگيهای قرون و اعصار را گردن مهاجمان ترک و مغول و روس و انگليس انداختن. اين ها، شانه خالی کردن از زيربارمسئوليت فردی ست. درنهايت، وجدان های زنگار بسته و غنوده در جهل را راضی نگه داشتن است.
چه نيازی بود دردوران محمد رضاشاه پهلوي، به حضور آقای سيدحسن نصر، (با حفظ احترام مقام علمی آقای نصر) که به مسئوليت دفتر شهبانو فرح برگزيده شود؟ خانم فرح با آن افکار پيشرو و متعالی اش جوانان وطن را با تازه ترين هنرهای جهان آشنا ميکرد. آقای نصر باحضور خود در دربار، آن هم با وجود زنی درخشان و مؤثر که برای آزادی زن ايرانی گام هائ بنيادی برميداشت مانع بزرگی تراشيد و جنگيری و روضه خوانی را جايگزين آن همه فعاليت های سرنوشت ساز فرهنگی کرد.
تاريخ ملل هريک سرگذشت بومی خود را دارد. هيچ ملتی را نميتوان پيدا کرد که از روز نخست در رفاه و آرامش بوده باشد. نگاهی به تاريخ معاصر در تآييد اين مدعاست. اروپا و به ويژه آلمان درجنگ دوم جهانی  با آن همه تلفات انسانی و ويرانی های وحشتناک، قد راست کرد، ژاپن فاجعه بمب اتمی را پشت سرگذاشت، وامروزه آنها از بزرگترين منابع صنعتی و مالی جهان هستند. گرفتاری در منطقه از قماش ديگريست. انگار«ازترس نتوان چغيدن». رعب و وحشت، ذهن و شعور را مهار کرده، به اميد جهان نابوده آرماني. دگرگونی اين نهادينه شده ها را بايد چاره ای انديشيد؛ ايدئولوژيها که عمرکوتاهی دارند  خواه ناخواه ازبين ميروند و فراموش ميشوند. 

رضا اغنمی